تبليغاتX
!شرمم کشد که بی تو نفس می کشم هنوز
 

يك گلِ خندان نديدم من كه بر گردش نبود

                                        اشكِ شبنم،ناله ي بلبل،فغانِ باغبان...

 

ترديدي نيست! نسلِ جديد از دستِ‌قديمي ها دلخور است.

آنها، اينها را نمي فهمند و اينها حوصله ي فهمِ آنها را ندارند.

دو نوع نگاه به زندگي،دو نوع نگاه به زنده ها

براي رفعِ اين دلخوري هيچ يك نمي تواند شبيه آن ديگري شود و هر يك به اين

عدمِ تشابه مباهات مي كند.

آنها به قطعيت هايشان مباهات مي كردند، اينها به ترديدهايشان

آنها پشت مي كردند به دنيا براي آخرت جاودان،اينها رو مي كنند به زندگي براي

بقاي حيات.

آنها چشم مي بستند به زيبايي،اينها دعوت مي كنند به آن

آنها گوش بر مي گرفتند از وسوسه،اينها دل مي سپرند به آن

آنها مي گفتند ما تا نگويند من !و اينها مي گويند من بي اعتنا به ما !

آنها خيالاتي بودند، اينها بي خيال !

آنها مي گفتند عشقِ الهي فناي في الخلق تا نگويند عشقِ‌ زميني، مادي

اينها مي گويند عشقِ‌زميني !

آنها مي خواستند شبيه اسطوره ها شوند،اينها ميخواهنداسطوره را شبيه خود سازند

آنها منتظر بودند،پا در ركاب و شمشير به دست،

اينها هم منتظرند با ترنم و ترانه و غزل!

آنها مي گفتند انسانِ كامل، اينها مي گويند انسانِ ممكن

آنها مي گفتند طرازِ مكتب ،اينها مي گويند طرازِ دل

 

همين گفت و گو هاي ناموزون اين دو را در برابر هم نشانده است

دو نوع دعوت به زندگي ،دو نوع دعوت به شايد بهتر!

 

آنها به موعظه اعتماد مي كردند و اينها به ترانه

آنها به قهرمان سر مي سپردند و اينها به هنرمند، دل!

اين دو به سازِ يكديگر نمي توانند برقصند...

به سازِ يكديگر اما بايد گوش كنند!

 

|+| نوشته شده توسط بانوی اردیبهشت در جمعه چهارم خرداد 1386 | موضوع: |
 

 

در آمد از در 

بيگانه وار سنگين تلخ

نگاه منجمدش

به راستاي افق مات در هوا مي ماند

نگاه منجمدش را به من نمي تاباند

عزاي عشق كهن را سياه پوشيده

رخش همان سمن شير ماه نوشيده

نگاه منجمدش خالي از نوازش و نور

نگاه منجمدش كور

از غبار غرور

هزار صحرا از شهر آشنايي دور

نگاه منجمدش

همين نه بر رخم از آِتي دري نگشود

كه پرس و جوي دو نا آشنا در آن گم بود

نگاه منجمدش را نگاه مي كردم

تنم ازين همه سردي به خويش مي پيچيد

دلم ازين همه بيگانگي فروپاشيد

نگاه منجمدش را نگاه ميكردم

چگونه آن همه پيوند را ز خاطر برد ؟

چگونه آن همه احساس را به هيچ شمرد

چگونه آن همه خورشيد را به خاك سپرد

درين نگاه

درين منجمد درين بي درد

مگر چه بود كه پاي مرا به سنگ آورد

مگر چه بود كه روح مرا پريشان كرد

به خويش مي گفتم

چگونه مي برد از راه يك نگاه تو را

چگونه دل به كساني سپرده اي كه به قهر

رها كنند و بسوزند بي گناه تو را

نگاه منجمدش را نگاه مي كردم

چگونه صاحب اين چهره سنگدل بوده ست

دلم به ناله در آمد كه

اي صبور ملول

درون سينه اينان نه دل

 

.......  كه گل بوده ست!!!                      

|+| نوشته شده توسط بانوی اردیبهشت در جمعه سی و یکم فروردین 1386 | موضوع: |
 

در نبردِ هميشه ي تاريخ و هميشه ي زمان و همه جاي زمين،همه ي صحنه ها

كربلاست و همه ي ماه ها محرم و همه ي روزها عاشورا!!!

بايد انتخاب كرد:

يا خون را يا پيام را....يا حسين بودن را يا زينب بودن را

يا آنچنان مردن را ............ يا اينچنين ماندن را!!!!

و تنها اين دو راه ،راهِ رستگاريست...

و چگونه ادعا مي كنيم كه اگر بوديم حسين را ياري مي كرديم،

در حاليكه هستيم و امام ِ نه غايب! كه حاضرمان را ياري نكرده ايم!

چگونه ادعا مي كنيم كه زينبي هستيم در حاليكه كوچكترين سختيِ

زندگي ما را به زانو در مي آورد!

چطور در عزاي قاسم مي گرييم،

و جاي تاسف!!! دارد كه در شبِ عاشورا براي كسي كه مرگ را

شيرين تر از عسل مي دانست، حجله اي بپا مي كنيم با خرافاتمان!!!

 

چطور مي خواهيم اين هزار فرسنگ فاصله را پر كنيم و خود را به

كاروانِ حسينيان برسانيم؟!

چــــــــــه طــــــــــــــور؟!

 

چگونه ادعا مي كنيم كه اگر بوديم يزيد و يزيديان را از پا در مي آورديم

در حاليكه هنوز نتوانسته ايم ظلم را،بي ديني را، خرافات را از پاي در آوريم!

 

چگونه مي گوييم بودنمان برابر بود با پيروزي بدون از دست دادن اماممان؟!

در حاليكه هستيم ...

اماممان را هم از دست داديم ...

و پيروز هم از ميدانِ آزمايشِ الهي بازنگشته ايم؟

 

چطور دوست داشتيم باشيم و با امام بيعت كنيم و

پيمان نشكنيم،

كه هستيم و تمام بيعت ها را هم شكسته ايم......!؟

 

چطور مي گوييم اگر بوديم و به هر دليل به كاروانِ حسين (ع)

نمي رسيديم،حداقل از منتظرانِ كاروان مي گشتيم...

كه هستيم و در انتظار هم نيستيم!

 

چگونه اين همه ادعا و ساده دلي...

چگونه اين همه .......!

 

افسوس...

 

اگر هر روز عاشورا و هر جا كربلاست!

هر جا مهر و وفا و پاكي و عشق هست،حسين(ع) نيز همان جاست

و هر جا كه از ترس و تعلق بتوان گذشت و پاي پيمان ايستاد همان جا كربلاست!

اكنون حسين به كربلا رسيده است...

راستي ما كجاييم؟؟؟؟؟

حر هر چند بسيار دير آمد اما سر انجام رسيد!

دير رسيدن چاره دارد،با نرسيدن چه كنيم؟!!!!!!!!

 

                    ــ بـا نـرسيـــدن چــــه كـنـيــــــــــم ــ ؟!؟

 

 

|+| نوشته شده توسط بانوی اردیبهشت در شنبه نوزدهم اسفند 1385 | موضوع: |
 
 

چه هوشيارانه دگرگون كرده اند پيامِ حسين را،

كه خطاب به همه ي انسانهاست ...

اين كه حسين پس از اينكه همه ي عزيزانش را در خون مي بيند

و جز دشمن و غارتگر در برابرش نمي بيند،

فرياد مي زند كه :

 

آيا كسي هست كه مرا ياري كند و انتقام گيرد ؟؟؟

 

مگر نمي داند كه كسي نيست كه او را ياري كند و انتقام گيرد؟!!!

 

اين سوال از تاريخِ فرداي بشري است و اين پرسش از آينده است،

از همه ي ماست ...

اما ما اين دعوت را، اين انتظارِ ياري از او را ، اين پيامِ حسين را كه

« شيعه مي خواهد »

و در هر عصري و هر نسلي « شيعه مي طلبد» خاموش كرديم!

 

ما گفتيم حسين « اشك مي خواهد » !!!

ضجه مي خواهد و ......

دگر هيچ پيامِ‌ ديگري ندارد!

مرده است و عزادار مي خواهد !

 

آيا كساني كه سخاوتمندانه با حسين به قتلگاهِ خويش آمده اند و

مرگِ خويش را انتخاب كرده اند زنده اند يا آنها كه براي ماندنشان

تن به ذلت و پستيِ رها كردنِ حسين و تحمل كردنِ يزيد دادند؟

 

                            كدامين يك هنوز زنده اند؟

 

آيا در اين نسل كسي هست كه حسين را ياري كند؟؟؟...................

نه با ضجه ، نه با تحملِ سنگينيِ عَلم و

تحملِ درد ...!

و نه با اشك ....!

|+| نوشته شده توسط بانوی اردیبهشت در جمعه بیست و نهم دی 1385 | موضوع: |
 
 

بـاورش سخـت نبــود، تــــو كـمي سخـت شـدي

دلِ من سنـگ نبــود ، تـــو ولي سنـگ شـدي

اشك هـايـت هـمـه در ثـانيـه هـا در گـذرِ خـاطر من، وهم نبود

پـس چـــــرا سـنگ شـــدي؟

 

آن همــــه عـشــق كـه مي گـفتــي كــــــو؟!

گـــريــه هـايـت به كجــا رفت؟ چـــــــــرا؟!

 

تـــــو چـــــرا سـنـگ شــــدي؟

 

وعــده هـايـت هـمـه در ذهـنِ پــريـشـانِ من اسـت ،

تـــو نگـــــــو سـاز بـد آهـنـگ شــدي!

 

اي دل، اي ســاده دلِ عـاشــقِ مـن ...

بـاز دلـتـنــگ شــدي؟

 باز هـم ساده دلِ باورِ نيــرنـگ شـدي؟

 

شاكي از عـشـقِ دروغيــن و فريـبـش نشـــدم

شاكي از رنگ صــدايــش نشــدم

راهـي ِ بـاغِ پـر از بــرگِ خــزانــش نشــدم...

مثـلِ او سخـت چــو يك سنـگ، كـمـي سخـت شــدم

بـاورش سخـت نبــــــود،

كه من از سخـتـي ِ يـك سنـگ شكـسـتم، خرد شدم!

دلِ من سـنـگ نبــــود اما...........

بازيــچــه ي دسـتِ تــــو و يـك سـنـگ شـــدم!

ســاده ي سـاده نبــــــود ايــن اما...........

من هــــم مـثـل تــــو يـك سـنـگ شـــدم!

                         ــ سـنـگ شــدم ــ

 

|+| نوشته شده توسط بانوی اردیبهشت در دوشنبه ششم آذر 1385 | موضوع: |
 

دل به نگاه اولين گشت شكار چشم تو

                                زخم دگر چه مي زني صيد به خون طپيده را؟!

 

گفتم : كبوتر ِ بوسه!

گفتي : پَر!

گفتم ‍: گنجشك ِ آن همه آسودگي!

گفتي : پَر!

گفتم : پروانه پرسه هاي بي پايان!

گفتي : پَر!

گفتم : التماس ِ علاقه،

بيتابي ِ ترانه،

بيداريِ بي حساب!

نگاهم كردي!

نه انگشتت از زمين ِ زندگي ام بلند شد،

نه واژه «پر» از بام ِ لبان ِ تو پر كشيد!

سكوت كردي كه چشمه ي شبنم،

از شنزار ِ انتظار من بجوشد!

عاشقم كردي! همبازيِ ناماندگار ِ اين همه گريه!

و آخرين نگاه تو،

هنوز در درگاه ِ گريه هاي من ايستاده است!

حالا - بدون ِ تو!-

رو به روي آينه مي ايستم!

مي گويم: زنبور ِ گزنده ي اين همه انتظار،

كلاغ ِ سق سياه اين همه غصه!

و كسي در جواب ِ گفته هاي من «پر!» نمي گويد!

تكرار ِ آن بازي،

بدون ِ دست و صداي تو ممكن نيست!

پس به پيوست تمام ِ ترانه هاي قديمي،

باز هم مي نويسم:

برگرد!.

|+| نوشته شده توسط بانوی اردیبهشت در جمعه پنجم آبان 1385 | موضوع: |
 

 

شبِ قدر من بي تــو معنـــا ندارد.بيــــــا يـــابن حيــــدر، گـلِ فـاطــمـــه

 

كــو ديده كه در غـمِ تـو نمناك نشد

                                       يا جيب كه در ماتـمِ تـو چاك نشد

سـوگنـد بـه روي تـو كه از پشتِ زمين

                                        بهتــر ز تــوئـي در شكـمِ خاك نشد

 

 

در روزگار; دو شفق ، دو فجر بر خونِ دو شهيد ـ علي و فرزندش ـ

دو شاهدِ خونينند .

عجبا ... مظلوم تر از علي كيست؟؟؟!

همان كساني كه در تحريك به قتل عثمان آشكارا دست داشتند

و بارها كشتنِ او را تجويز كرده بودند فرداي خلافتِ علي، خونِ عثمان

را به پاي او نوشتند، پيمان خود را شكستند و

به خون خواهي او در برابر امام، مسلحانه قيام كردند!

آنها كه به اصرار و ابرام فراوان از علي (ع) مي خواستند بيعتِ آنها را

بپذيرد فرداي خلافت فرمانِ‌او را نبردند و به جنگ با معاويه بر نخاستند !!!

آنهايي كه در صفين او را وادار به قبولِ حكميت و در صورتِ امتناع تهديد

به مرگ مي كردند فرداي داوري او را به دليلِ اينكه در امامتِ خود

شك كرده و كارِ دين را به داوري گذاشته است، تكفير و از او طلبِ

توبه كردند !

و چون نپذيرفت به روي او شمشير كشيدند و

عاقبت به نامِ‌خـــدا و ديــن !!! فرقِ او را شكافتند و همانگونه كه ماهها

مشتاقانه انتظار مي برد، ريشِ مباركش را از خونِ پيشاني خضاب كردند...

.....

آنان كه علي خداي خود مي خوانند...كفرش به كنار،

عجب خدايي دارند...!

 

شرحِ خطبه ي مختصري كه اميرالمومنين(ع) چند لحظه پيش از شروعِ جنگِ نهروان با اين

شرح ايراد كرده:

«به خدا قسم ده تن از آنها از شمشيرِ شما نجات نخواهند يافت و ده تن از شما،

هلاك نخواهند شد.»

بسيار شده كه امرا و سرداران بصورتِ اجمال به لشكريان خود

نويدِ فتح مي دهند،

اگر راست در آمد بدان مباهات مي كنند و اگر خلافِ آن شد متعذر ميشوند

كه چون نيتِ شما ضايع شد خداوند نصرتِ خود را از شما دريغ داشت.

ولي اميرالمومنين بصورت قطعي و خالي از ابهام عدد تلفاتِ دو طرف را

تعيين كرد و به عينه چنين شدو اين امر اعجازي است كه علي(ع) از

محمد(ص) و او از خداوند كسب كرده است.

از اينجا به علت اين امر پي مي بريم كه چه شد جمعي از يارانِ او

عليرغمِ شخصِ او، او را ـ خدا ـ خواندند و به حدي در اين امر اصرار ورزيدند

كه علي(ع) بناچار چهره ي خود را به خاك ماليد و گفت:

من مثلِ شما بنده ي خدايم.از خاك آمده ام و به خاك خواهم رفت...

اما باز گفتند: تـــــو عيـــــــنِ خـــدايــــــي ...!

 

قومي از افراط دز محبتِ‌ من و جمعي از تند روي در دشمنيِ من

به آتشِ قهرِ خداوند خواهند سوخت!!! ( حضرت علي )

/ پيامبر اكرم (ص) او را خبر داد كه دو دسته در راهِ تو هلاك مي شوند:

يكي آنها كه در حبِ تو غلو مي كنند و ديگر آنها كه در بغضِ تو تند ميروند..

و باز فرمود:

اگر نمي ترسيدم امتِ من به تو آن نسبت دهند كه مسيحيان به فرزندِ مريم

دادند، امروز درباره ي تو چيزها مي گفتم كه بر هر كس بگذري،

خاكِ قدمِ‌ تو را از روي تبرك بر چشم بكشد...!!!

|+| نوشته شده توسط بانوی اردیبهشت در جمعه بیست و یکم مهر 1385 | موضوع: |
 

دعاي شما تنها زماني مستجاب مي شود كه،

به اين موضوع پي برده باشيد :

كه چرا دست به دعا برداشته ايد...!!!

 

 

بهش گـفـتـم : دستــامــو بـگـيـــــــــر         

                                                                       گــرفـت !

گـفـتـم : مــرا در آغــــوش بـگـيـــــــــــــر       

                                                                         گـــرفـت !

گــفـتـم : مــرا ببـــوس

                                                                          بـوسيــــد !

گــفـتـم خواسـتــه ام را

                                                                    تـحـقـق بخـشـيــــد !

 

                  شـــكــــر كــــــردم او را ...

                       ــ خــــــدايــــــم بـــــــــــود ــ

|+| نوشته شده توسط بانوی اردیبهشت در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385 | موضوع: |
 

 

در جست و جوي مردمِ وارسته ايم ،ليك ...

                             وارسته اي هنوز به عالم نديده ايم .....!

 

 

افسوس !

مردم تاجِ گلي برايم فراهم نمي كنند ،

مگر زماني كه:

 

سرم آن چنان افراشته گردد،

كه ديگر ...

به آن نرسند تا آن را بر سرم گذارند ! ! !

 

|+| نوشته شده توسط بانوی اردیبهشت در جمعه هفتم مهر 1385 | موضوع: |
 

 

تا سحر شمع و من و پروانه با هم سوختيم

                             آنكه بر مقصود نائل شد سحر،پروانه بود

 

 

احمقانه ترين بازيِ زندگي ات بود

وقتي با كلمات بازي كردي و گفتي:

                                               دوستت مي دارم

به سادگيِ بازيِ كودكي،

بي خيال از تير و تفنگ و گلوله

بي خيال از ترس و هراس و واهمه

يه سادگيِ بازي با عروسك هاي بي زبان و ساكتي كه

هر شب حرف زدنشان كابوسِ خواب هايم بود

مثلِ ترسِ دوست نداشتنت كه كابوسِ رويايم شده!

با كلمات بازي كردي و گفتي: دوستت مي دارم!

و من هم به سادگيِ تمامِ بازي هاي كودكي

و به كودكيِ تمامِ خنده هاي ساده و شادي هاي بي بهانه

                    باور كردم...

باور كردم كه ترانه تنها بهانه ي بودنت شد

باور كردم كه پسرك هاي بازيگوشِ كودكي ام هم

مي توانند عاشق شوند!

مي توانند در پسِ فريب هاي قايم باشكِ بچگي صادق شوند!

گناه از تو نبود،

تو تنها بزرگ تر شدي و من ...              ساده تر !!!

 

|+| نوشته شده توسط بانوی اردیبهشت در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385 | موضوع: |
 
 
بالا