يك گلِ خندان نديدم من كه بر گردش نبود
اشكِ شبنم،ناله ي بلبل،فغانِ باغبان...
ترديدي نيست! نسلِ جديد از دستِقديمي ها دلخور است.
آنها، اينها را نمي فهمند و اينها حوصله ي فهمِ آنها را ندارند.
دو نوع نگاه به زندگي،دو نوع نگاه به زنده ها
براي رفعِ اين دلخوري هيچ يك نمي تواند شبيه آن ديگري شود و هر يك به اين
عدمِ تشابه مباهات مي كند.
آنها به قطعيت هايشان مباهات مي كردند، اينها به ترديدهايشان
آنها پشت مي كردند به دنيا براي آخرت جاودان،اينها رو مي كنند به زندگي براي
بقاي حيات.
آنها چشم مي بستند به زيبايي،اينها دعوت مي كنند به آن
آنها گوش بر مي گرفتند از وسوسه،اينها دل مي سپرند به آن
آنها مي گفتند ما تا نگويند من !و اينها مي گويند من بي اعتنا به ما !
آنها خيالاتي بودند، اينها بي خيال !
آنها مي گفتند عشقِ الهي فناي في الخلق تا نگويند عشقِ زميني، مادي
اينها مي گويند عشقِزميني !
آنها مي خواستند شبيه اسطوره ها شوند،اينها ميخواهنداسطوره را شبيه خود سازند
آنها منتظر بودند،پا در ركاب و شمشير به دست،
اينها هم منتظرند با ترنم و ترانه و غزل!
آنها مي گفتند انسانِ كامل، اينها مي گويند انسانِ ممكن
آنها مي گفتند طرازِ مكتب ،اينها مي گويند طرازِ دل
همين گفت و گو هاي ناموزون اين دو را در برابر هم نشانده است
دو نوع دعوت به زندگي ،دو نوع دعوت به شايد بهتر!
آنها به موعظه اعتماد مي كردند و اينها به ترانه
آنها به قهرمان سر مي سپردند و اينها به هنرمند، دل!
اين دو به سازِ يكديگر نمي توانند برقصند...
به سازِ يكديگر اما بايد گوش كنند!
|
+| نوشته شده توسط بانوی اردیبهشت در جمعه چهارم خرداد 1386 | موضوع: |